انتظارم تمام شد...
از اربعین پارسال منتظر بودم، نگران بودم و البته امیدوار که دوباره"محرم" را ببینم. این قریب به یکسال هم طولانی بود و هم زود گذشت!
روزهایی آمدند و رفتند که قدرشان را ندانستم و روزهایی برمن گذشت که هرکدامشان یکسال بود، روزهای غم،غصه،سختی،دلواپسی و روزهای درد...
اما حالا دیگر وقت این حرفها نیست! اصلا محرم زمان حرف زدن نیست! فقط هنگامه ی عاشقی ست و بس! عاشق که نیاز به سخن گفتن ندارد، رنگ و رویش نشان می دهد که در درونش چه میگذرد...
دوباره محرم آمد...
حالا برای یک دهه هم که شده، ما همرنگ جماعت میشویم و دیگر به دیوانگی انگشت نما نیستیم! هرچند هرکه از عاشق تو دیوانه نشد عاقل نیست!!
در همین یکسالی که گذشت لحظاتی را تجربه کردم که شاید تکرار ناشدنی باشند،شاید حساب عمر دیگر آنقدر اعتبار نداشته باشد که باردیگر آن حلاوت ها را بچشم.
اما امروز صبح...
وقتی که آن عصر شنبه، با هزار شوق واشتیاق لباس احرام را از چمدان درآوردیم و آماده پوشدن شدیم، بی اغراق حس پرواز داشتیم و زمانی که تلبیه گویان مُـــــــحـرِم شدیم، خود را بی واسطه در محضر پروردگار و حس قرابت عجیبی داشتیم با معبود...
دوباره محرم آمد...
امروز سیاهپوشان است. همان روزی که باید آماده شویم برای حضور در محضر ارباب...
امروز صبح...
هنگامه ی سیاه پوشان نیز حس پرواز داشتم، مرغ دل در دو آسمان پرواز میکرد.
انگار در آسمان کربلا میپرم و برشانه ی یکی از خادمان مینشینم و در مقابل شش گوشه ، "نداءالعقیده" را زمزمه میکنم و گویا در آسمانی دیگر به دور حرم امن الهی را طواف میکنم اما نه با لباس سفید، با همان لباسی که خود کعبه نیز به تن دارد، لباس عزای حسین( علیه السلام)...
دوباره محرم آمد...
پیراهن مشکی را به تن کرده ام...
همان پیراهنی که با قلبم گره زدم به شش گوشه...
همان پیراهنی که همسفرم بود در سفر عشق...
همان پیراهنی که هم لباس غلامی ست و هم خلعت پادشاهی...
همان پیراهنی که حزن غمش را به تمام شادی های عالم نمی دهم...
همان پیراهنی که آرزو دارم سپیدی کفنم به سیاهی اش باشد...
لبیک یا مولای لبیک
لبیک،لیس لی امیرٌغیرک
لبیک یا حسین
لبیک یا حسین
لبیک یا حسین
دوباره مُـــــــحرِم شدم به مُـــــــــحرّم شاید که در این درگاه،مَــــــــحرَم آن رازی باشم که...
دوباره محرم آمد...
اما این مُحرم با آنچه گذشته، فرق دارد، فرقی اساسی...
این چشمها که اگر نبود گریه برای غم مولا، وجودشان ثمری نداشت، حالا "کربلا" را دیده اند، این پاها در بین الحرمین هروله کرده اند و این لبها شش گوشه ی "شش گوشه" را بوسه باران کرده اند و این دستها قفل شده به آن ضریحی که دستان صاحبش جدا افتاده اند از او...
و همه اینها یعنی که این محرم حسابش جداست...
اما قتل گاه...
عزم کردم که زیارتش کنم...
حرکت کردم،جلو رفتم، چند قدم مانده بود که برسم، اما نشد...
یک بار،دو بار،...
دوباره محرم آمد...
چقدر دلم میخواهد آنچه که به زبانم آمده را بنویسم،اما...
.
دوباره محرم آمد...
منبع: وبلاگ شش گوشه