روشنفکران تکلیفشان و وظیفهشان این است که از مردم جدا نشوند. جدا نشدن از مردم به این نیست که بنشینند وضع فلان روستای دور افتادهی محروم را تشریح کنند. در میان مردم بودن به این نیست که بنشینند زندگی غمانگیز طبقهی دهقان یا کاسبکار یا کشاورز یا مثلا کارگر را بیان کنند، این کافی نیست. توی مردم بودن و با مردم بودن به این است که خواست مردم، احساسات مردم، خط سیاسی و فکری مردم را بپذیرند و در آن خط حرکت کنند. اگر روشنفکران ما اینجور مشی کنند و عمل کنند، کار این ملت راحتتر به سامان خواهد رسید، زیرا که ملت با روشنفکر همعنان خواهد شد. اگر این ملت روشنفکر نداشته باشد، حوادث را دیر میبیند و اگر روشنفکر با مردم نباشد، وجود زائد و باطلی است، اینها باید با هم باشند. روشنفکران راستین ما، روشنفکران مسلمان ما در مردم، با مردم، از مردم و برای مردم بودند. (صفحه ۷۹)
از جمله کارهایی که باید بکنید این است که مخاطب خودتان را خلق کنید. اگر به فکر این باشید که مخاطب جبههی مقابل را تصرف کنید، ممکن است همین فکر، شما را وسوسه کند که به تقلید کار جبههی مقابل بپردازید. بعضی از عناصر جبههی خودی که مثلا داستان مینویسند یا فیلم میسازند، با این خیال که مخاطبین جبههی مقابل را جذب کنند، به مسائلی میپردازند که نویسنده یا فیلمساز جبههی مقابل به آنها پرداخته است. مثلا آنها برای جاذبهی فیلم از عامل زن، یعنی عامل جنسی، استفاده میکنند، اینها هم همین کار را میکنند. این کار به هیچوجه صحیح نیست، چون به سایش در جبههی خودی کمک میکند. بنده این را قبول ندارم، بلکه تصور میکنم این فکر، غلط و این کار، اشتباه است. ما باید مخاطب خودمان را خلق کنیم. اگر دشمن ما با تکرار یک حرف، گوشها را با آن آشنا میکند، ما نباید مجبور شویم حرفی را که او میخواهد، تکرار کنیم. اگر او با خوراندن یک خوراک، ذائقهی جدیدی برای مردم کشور خلق میکند، ما نباید تابع آن ذائقهی خلق شده باشیم. خودمان باید ذائقهی دیگری خلق کنیم، یعنی همانی که مطابق فکر و ایمان و عقیدهی ماست. خلاصه اینکه اگر دشمن خصوصیاتی را در کار خودش برجسته میکند، ما تقلید نکنیم. (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۵)
در محیطهایی که یک فرهنگ ملی مدافع، مدافع حیثیت خود، وجود دارد، کار اول این است که آن فرهنگ را از اینها بگیرند. مثل اینکه اگر یک عده سرباز بخواهند به یک قلعهی مستحکم حمله کنند، کار اول این است که پای این قلعه را آب میاندازند، شاید دیوارهایش بریزد. دیوارهای این قلعه را، هرطور بتوانند، سست میکنند. این اولین کار است. یا اینکه قلعگیان را خواب میکنند. بهقول سعدی که در آن داستان در گلستان میگوید: اولین دشمنی که بر آنها تاخت، خواب بود. خواب اولین دشمنشان بود. چشمهایشان گرم شد و خوابشان برد. بعد از آنکه این دشمن خودی، که خواب باشد، از درون خودشان چشمهای آنها را بست و دستهایشان لمس شد، دشمن آمد دستهای اینها را بست و هرچه خواست برداشت و برد. در تهاجم فرهنگی اینگونه عمل میکنند. (صفحه ۱۱۶)
همهی تکههای کتاب «دغدغههای فرهنگی» را که در یک سرپناه منتشر شده بود، یکجا و با فرمت پیدیاف از اینجا(+) دریافت نمایید.
منبع: وبلاگ یک سرپناه
