با اوجگیری تحولات سیاسی در کشورهای منطقهی خاورمیانه و شمال آفریقا و در حالی که سیر این تحولات و سیل خیزشهای مردمی میرود تا معادلات معاصر منطقهای و جهانی را وارد مرحلهای تازه گرداند؛ ضرورت بازخوانی ماهیت این خیزشها و واکاوی مسیر حرکت و سرانجام آن بیش از پیش خود را نمایان میکند. این ضرورت، به ویژه با توجه به وجود تلاشهایی در راستای ارائهی تصویری معوج و تفسیری دستکم تقلیلیافته از تحولات جاری و حقیقت خیزشهای مردمی، حائز اهمیتی مضاعف خواهد بود. از بدو شکلگیری تحولات جاری در کشورهای عربی- اسلامی، تلاشهای نظری و سیاسی متفاوت و متعددی در راستای فهم چرایی این تحولات سریع الوقوع، صورت گرفته است. نگارنده، بدون آنکه در این یادداشت، قصد و مجالی برای طرح و ارزیابی مجموع تفسیرها و تحلیلها پیرامون موضوع را داشته باشم؛ برآنم تا ضمن طرح مناقشهای محوری در این باب، پرسشی بنیادین را به محک داوری بگذارم.
نسبت تحولات جاری جهان اسلام با «انقلاب اسلامی» چگونه است؟ آیا میتوان از تحقق مجموعهای از انقلابات اسلامی در پس رخدادهای کنونی سخن به میان آورد؟ اگر آری، چگونه چنین تحلیلی معتبر خواهد بود و اگر نه، در آنصورت آیا براستی تحولاتی اینچنین گسترده، هیچ نسبتی با انقلاب اسلامی ندارد؟ پاسخ به پرسشهایی اینچنین، کاوش در ماهیت تحولات جاری و گذار از سطح نخستین رخدادها به لایههای معرفتشناسانهی آن را میطلبد.
باور نگارنده آنست که ظهور و نقشآفرینی انقلاب اسلامی، بارزترین مشخصهی مشترک در میان مجموعهی خیزشهای به هم پیوسته و دنبالهوار جاری در خاورمیانه و شمال آفریقاست. به عبارت دیگر، هرچند اشتراکات دیگری نیز - در کنار برخی تفاوتها- در این تحولات پی در پی دیده میشود؛ اما ردپای انقلاب اسلامی را میتوان در هریک از این خیزشها پی گرفت. و اما این حلقهی اتصال چیست؟ چه مولفهای انقلاب اسلامی را به شاخصی جدایی ناپذیر از دامنهی گستردهی تحولات جاری در جهان عرب تبدیل کرده است؟ به نظر میرسد پاسخ این پرسش، در مفهوم محوری و کلیدی «اسلام سیاسی» مستتر است. مفهومی که ارتباط وثیقی با ماهیت انقلاب اسلامی دارد.
«اسلام سیاسی» به چه معناست و در منظومهی تحولات جاری کشورهای عربی- اسلامی از چه جایگاهی برخوردار است؟ تا کنون، تعاریف متعدد و متنوعی از مفهوم اسلام سیاسی در محافل دینی و دانشگاهی جهان عرضه شده است. نقد و ارزیابی هریک از آنها از حوصلهی این بحث خارج است. اما در این یادداشت، «اسلام سیاسی» در معنایی خاص، مراد شده است. معنایی که - در قیاس با تعاریف و تعابیر رایج- مفهومی گسترده تر به «اسلام سیاسی» میبخشد. مراد از «اسلام سیاسی» در اینجا صرفا به معنای مجموعهای از گذارههای خاص «سیاسی» اسلامی که از دل متن مقدس اسلام و نیز کتب روایی و حدیثی آن استخراج شده است نمیباشد و نیز صرفا مدلها و سازوکارهایی برای حاکمیت سیاسی اسلام را شامل نمیشود، بلکه معنایی فراختر و دایرهای گستردهتر دارد که البته بیتردید مولفههایی از این دست را نیز دارا میباشد. به عبارت دیگر، «اسلام سیاسی» در معنای موسع آن – که مورد نظر این نوشته نیز هست- بیش از آنکه مفهومی جامعهشناختی باشد، صبغهای فلسفی دارد و در تعاملی محوری با روح حاکم بر دیانت و ماهیت آن به سر میبرد. چنین تعبیری از «اسلام سیاسی»، قابلیتهایی ویژه و منحصربه فرد به این مفهوم بخشیده و آن را از چارچوبهای محدود قرائتهای متعارف فراتر میبرد.
«اسلام سیاسی» در این معنا، بسط مفاهیم توحیدی در تاریخ و جاری ساختن آن در عالم بشری است. کالبدی توحیدی است که تفسیر وحدانی از جهان هستی، مبداء و مقصد آن را میسر و به آن تفسیر، عینیت نیز میبخشد. چنین منظومهای، چگونه و بر چه اساسی میتواند «سیاسی» تلقی شود؟ در پاسخ باید گفت؛ تفکر توحیدی که در چارچوب دین و گذارههای دینی، فعلیت و عینیت یافته است؛ به مجرد آنکه در مقام قیاس و به تعبیری «رقابت» با منظومههای و بدیلهای بشرساخته، قرار میگیرد؛ خصلتا اجتماعی و سیاسی خواهد بود چنین نظام معرفتشناسانهای، حتی اگر در لابلای سطور و در کتابخانهها محصور شود-چنانکه در مقاطعی از تاریخ به چنین سرنوشتی دچار شده است- بالقوه سیاسی و انقلابی است که در بزنگاههایی از تاریخ فعلیت یافته و تحولاتی شگرف را رقم میزند. آری! اینچنین است که «اسلام سیاسی» به این تعبیر، همچنانکه گذارههای توحیدی را فریاد زده و به عرصهی حیات بشری میآورد، به مثابه یک نظام هویتی قدرتمند، نظامهای هویتی الحادی و شیطانی (طواغیت) را در گام نخست، از هویت الهی و توحیدی متمایز میکند و در گام بعدی، همهی مصادیق نظامهای طاغوت را در عالم به چالش میکشد. شاخصهی بارز «اسلام سیاسی» در این معنا، همگانی و جهانی بودن آن و فراتر رفتن از حدود مرزها و گسترهی زمانها خواهد بود. اینجاست که نبردی به پهنهی عالم بشریت و به گسترهی همهی زمانها، میان دو جریان «اسلام سیاسی» و جریان الحاد و طاغوت آغاز شده و ادامه خواهد یافت.
... و در عصر ما و به ویژه، در دورهای از تاریخ که مجالی برای دین و گذارههای توحیدی آن در عرصهی رقابت با نظامهای هویتی غیردینی متصور نبود؛ حرکت انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی کبیر (رحمه الله علیه) با برافراشتن عَلَم «اسلام سیاسی»، دین را به عرصهی حیات اجتماعی و سیاسی انسان بازگردانده و به این ترتیب، نیرویی قدرتمند با هویتی توحیدی را در برابر همهی هویتهای غیرتوحیدی عرضه داشت. (توجه کنید به مفهوم «شیطان بزرگ» که از سوی حضرت امامره به نظام حاکم بر ایالات متحده آمریکا اطلاق شد.) در منظومهی انقلاب اسلامی، به تأسی از «اسلام سیاسی»، استکبار در هر سطحی از آن، ایستادگی در برابر ارادهی الهی قلمداد شده و نوع انسان، به سازشناپذیری و مقابله با هر شکلی از استکبار دعوت و ترغیب میشود و نیرویی انقلابی برای نوع بشر شکل میگیرد که هرگز هیچ مرز و محدودهای را برنمیتابد. اینچنین است که نه تنها در همهی خیزشهای کنونی جهان عرب -که مولفهی صهیونیسمستیزی و مقابله با حکام سازشکار، شاهکلید آنست-؛ بلکه در همهی خیزشهای آیندهی مردمی در اقصی نقاط دنیا بر علیه استکبار، محوریتی به نام «انقلاب اسلامی» و الگوی الهام بخشی همچون «جمهوری اسلامی»، فصل مشترک خواهد بود.
منبع: وبلاگ بدون خط خوردگی