روز یکشنبه 10 مرداد ماه بود که بچه ها را بعد از یک هفته فعالیت برای اردوی تفریحی به یک منطقه ی خوش آب وهوا در کنار سد اونلیق برده بودیم. آن روز همه بنا را بر این گذاشته بودند که به قول معروف recovery شوند تا هفته دوم فعالیت خودشان را با نیروی بیشتری آغاز کنند.
وقتی چشم بچه ها به سد و چشم انداز آن افتاد ول کن قضیه نبودند و مدام می خواستند داخل آب بپرند و شنا کنند. ولی با توجه به اینکه یکی از راننده های محلی آن جا از سابقه ی غرق شدن چند نفر در آن سد و نیز منطقه ممنوعه بودن برای شنا مانع از این کار بچه ها میشدیم لذا انواع تیکه پرانی ها و متلک ها را بارمان می کردند ما هم برای اینکه کم نیاوریم قول دادیم که بعد از ظهر برنامه استخر را داشته باشیم. هنگام نهار بچه ها دلی از عزا در آوردند چون خوردن چلو کباب بعد از یک هفته خوردن کنسرو لوبیا و تن ماهی و ... حسابی حال می داد. موقع عصر بچه ها را کم کم سر خط کردیم که حرکت کنیم تا به برنامه استخر برسیم. اتوبوس ها حرکت کردند تا به یک استخر رو باز که در کنار جاده میانه به آغکند (در منطقه آچاچی) بود رسیدیم . بچه ها تا آب خنک را در آن هوای گرم میانه دیدند دامن از دست بدادند و داخل آب پریدند طوری که دیگر نمی توانستیم آن ها را بیرون بکشیم. بالاخره با هر والذاریاتی بود آماده حرکت شدیم و بچه ها هم که به قول خودشان fresh شده بودند با سر و روی اتوکشیده و تر و تمیز به سمت آغکند محل اسقرارمان حرکت کردیم.
در طول مسیر حین عبور از کنار روستای جمال آباد متوجه شدیم که قطعه زمینی که زیر کشت گندم دیم بود آتش گرفته و می سوخت. در ابتدا فکر کردیم مثل بعضی از مناطق که مردم به صورت محدود زمین کشاورزی خود را آتش می زنند در این جا نیز این اتفاق افتاده است ولی وقتی صدای شیون و فریاد چند دختر بچه که هراسان به سوی خانه خود می دویدند و طلب کمک می کردند متوجه شدیم که قضیه جدی است. بچه ها با دیدن این صحنه سریع از اتوبوس پیاده شدند و هر کدام با هر وسیله ای که میشد از قبیل بیل، چفیه و دبه های آب شروع به خاموش کردن آتش کردند. وسعت منطقه آتش سوزی آن قدر وسیع بود که عملا کنترل آن غیر ممکن بود. وزش شدید باد باعث می شد که کار سخت تر شود چون هم به گسترش سریع آتش کمک میکرد و هم باعث زبانه کشیدن آتش می شد که نزدیک شدن به آن را غیر ممکن می ساخت. کل مزرعه در حال سوختن بود و شعله های آتش به سمت درخت های باغی که کنار مزرعه قرار داشت در حال پیشروی بودند. اگر درخت ها آتش می گرفتند دیگر کار تمام می شد و کل زندگی آن روستا نابود می شد. لذا بچه ها به سمت جلوی آتش حرکت کردند و یک خط پدافندی تشکیل دادند و با دبه های پر از آب و چفیه های خیس منتظر رسیدن آتش بودند.
مهمانان خارجیمان (محمد جارا از کشور ساحل عاج و حسن علی تیبین کانا از اوگاندا) نیز دبه ها را از چشمه های اطراف پر میکردند و به دست نفرات مستقر در خط می رساندند. بالاخره شعله های آتش سر رسیدند که الحمدلله توانستیم آن را مهار کنیم و مانع رسیدن آن به درختان شویم. ولی از سمتی که مزرعه ادامه داشت آتش هم چنان پیشروی می کرد اما لحظاتی بعد کسانی که بالای یک تپه مشغول نظاره آن صحنه بودند اعلام کردند که آتش خاموش شد. در این جا واقعا میشد نظر لطف امام زمان (روحی لتراب مقدمه الفداه) را احساس کنیم که چطور آتشی که همه جا را فرا گرفته بود و منطقه را به جهنم تبدیل کرده بود به یکباره خاموش می شود.
ماشین آتش نشانی که یکی از دوستان با آن تماس گرفته بود تازه از راه رسید وشروع به خاموش کردن بقایای آتش و ذغال و خاکستر های داغ کرد تا دوباه آتش شعله ور نشود .
بعد از مهار آتش سوزی که حدود 2 ساعت طول کشید قیافه و سرتاپای همه بچه ها سیاه شده بود طوری که بعضی از لباس ها و کفش ها دیگر غیر قابل استفاده شده بود .
از این اتفاقی که افتاده بود و آن ها توانسته بودند با کمک خدا و عنایت امام عصر موفق به مهار آتش سوزی شوند روحیه ها عالی بود و هیچ خستگی در بچه ها دیده نمی شد.
1 نظر ارسال شده
-
لینک این نظر
شنبه ، 23 مرداد 1389 ، 18:16
توسط میثم
جای من حسابی خالی بوده
آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید