يكشنبه، 31 ارديبهشت 1391

امام مهدى (عليه السلام) : نشانه ظهور من ، بسيارى هرج و مرج و آشوبهاست.

مقالات این بخش صرفا نظر نویسنده مقاله بوده و موضع این پایگاه نمی باشد.
يكشنبه ، 17 مرداد 1389 ، 17:32

جدیدالورودهای "عمران"؛ یادبودی از اردوی خدمت رسانی 89

نویسنده: سیدروح الله حسینی
جدیدالورودهای

تصمیم داشتم بروم مشهد. ولی از طرفی دوست داشتم در اردوی جهادی که در دانشگاه تهران به اردوی خدمت رسانی موسوم است شرکت کنم. وقتی دوشنبه از مهدی شنیدم که دارند این سه چهار روز آخر را میروند پیش بچه ها، عزم خود را جزم کردم تا آنان را همراهی کنم.

 

 

***

مهدی گفت فردا ظهر مرکز باش ضمنا 7500 تومان همراه خود بیاور! جهت بلیط اتوبوس. نهار هم مهمان منید. وقتی مرکز رسیدم دیدم غیر از من و مهدی، کوروش، وحید، علیرضا و میثم هم هستند. بدون احتساب راننده جمعا می شدیم 6 نفر. پس باید 5 نفر عقب می نشستند!

5 نفر عقب نشستیم. من، وحید،کوروش، میثم و علیرضا! در راه، مهدی همواره از این می گفت که بالاخره باید به قانون عمل کرد و من مجبور شدم جلو بنشینم! من بین کوروش و وحید که حقا دو وزنه قابل توجه هستند ساندویچ شده بودم. به پلیس که می رسیدیم با احتیاط عبور می کردیم. ولی گویا طبق قوانین راهنمایی و رانندگی تنها تعداد سرنشین جلو اهمیت دارد! و وحید از این می گفت که بستن کمربند برای سرنشینان عقب هم اجباری شده است!

در ترمینال غرب با اضافه شدن علی شدیم هفت نفر.  ناهار مهمان مهدی بودیم.ساندویچ اعلای ترمینال! با هر زحمتی بود آن را خوردیم و بعد به سمت اتوبوس حرکت کردیم.

ساعت 2:20 دقیقه از ترمینال حرکت کردیم. صدای بوق پیامک موبایل ها یکی درمیان به گوش می رسید که خبر از درگیری های لبنان و اسراییل می دادند. مهدی می گفت همگی به گروه عمران می پیوندیم. باید تا آخر اردو سقف مسجد یک روستا زده شود و ما برای کمک به بچه ها می رویم. وحید گفت آقا شما گفتید روزهای آخر برای نظارت و سرکشی به اردو می رویم و نه عملگی! من اعتراض دارم! حوالی غروب به سنقر رسیدیم. با پرس و جو، آدرس مسجدی را گرفتیم که بعدا فهمیدیم مسجد جامع سنقر است. پس از اقامه نماز حرکت کردیم. در مسیر رفتن به مسجد اکثر مغازه ها باز بودند در صورتی که در مسیر بازگشت اکثرا بسته بودند. ساعت حدود 10 شب بود و می توانستی بدون هیچ گونه دردسری از وسط خیابان ها عبور کنی بدون آن که نگران تصادف با وسیله نقلیه ای باشی. اتفاقی که در این ساعت در تهران تقریبا غیرممکن می نماید.

یکی از بچه ها تعریف می کرد: "استادی داریم که تکیه کلامش استنفورد و آکسفورده. از ما خواست تا نسخه ای از نشریه ای رو که کار کردیم تا به ورودی های جدید داده شود به او هم بدهیم، خیلی جدی داشت می گفت نشریاتتان را به اساتید هم بدهید تا ببینند و نظر بدهند تا سطح شما هم بالا بره،... بشید در حد بسیج استنفورد و آکسفورد!"

پس از جستجوی بسیار، ایستگاه ماشین های روستای لنجاب را پیدا کردیم. تنها یک مینی بوس در آنجا پارک کرده بود. لنجاب نمی رفت. داشتیم سر قیمت چانه میزدیم که ناگهان پرسید غریبید؟ گفتیم بله. گفت سوار شوید و دیگر حاضر نشد در مورد قیمت صحبت کند. وقتی هم رسیدیم گفت هرچه می خواهید بدهید.

مهدی با راننده هم صحبت شده بود. در میانه راه دیدیم که راننده، فرمان ماشین را کج کرد و از منتهاالیه سمت چپ جاده حرکت کرد. با تعجب از او پرسیدیم چه شده است؟ ترمز کرد و چندمتری عقب عقب رفت. با لهجه غلیظ کردی گفت "بذار ببینم کُشتَمَش!" بعد از جانورانی گفت که روغنشان ارزشمند است و برای درد کمر و دردهای دیگر خیلی خوب است. اسمش را نمی دانست وقتی آن حیوان خونین که وسط آسفالت پهن شده بود را دیدیم، تازه فهمیدیم قضیه از چه قرار است. گفت:" اسمش تو فارسی بذار ببینم چیه." گفتم "سنجاب". گفت" آره همینه." راننده از ماشین پیاده شده و حیوان را از دم گفت و عقب ماشین انداخت. سکوتی معنادار بر ما حاکم شده بود. وقتی سوار شد گفت هر سه چهار گرم از این روغنها 10-20هزار تومن ارزش داره. پرسیدم هر سنجاب چه قدر روغن میدهد؟ گفت 200-250 گرم. حال همه مان گرفته شده بود. ولی این جمله راننده تا آخر اردو تکیه کلام بچه ها شده بود،"بذار ببینم کُشتَمَش!"

به روستا که رسیدیم، مدرسه محل اسکانمان را دیدیم. دو ساختمان که یکی کلاس بود و دیگری خوابگاه. دبیرستان 6 کلاسه پیامبر اعظم(ص). مدرسه ای نوساز و تمیز که به نظر نمی رسید بیش از یکی دو سال از بازسازی آن بگذرد. مدرسه خالی بود. بچه ها برای برگزاری مراسم یادواره شهدا به مسجد یکی از روستاها رفته بودند.

شب، شام سیب زمینی و تخم مرغ بود. چه استقبال باشکوهی! پس از شام در نمازخانه، نمایش "سنقرنامه" به راه بود. مستندی چند دقیقه ای که توسط معاونت فرهنگی اردو تهیه می گشت و از فیلمها و عکسهای فعالیت بچه ها در آن روز ساخته می شد و بیشتر فضای طنز داشت. مهدی روی مقوایی که به دیوار نصب کرده بودند و رویش نوشته شده بود "هرچه می خواهد دل تنگت بنویس" نوشت "یا سیدالساجدین" و در جواب یکی از بچه ها که دلیل را جویا شد برایمان توضیح داد که هر دوره طرح خدمت رسانی به مناطق محروم بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران به نام یکی از ائمه متبرک است و این یکی به نام حضرت سجاد(ع).

سحر، نماز جماعت صبح و دعای عهد هم به راه بود. اذان هم همان اذان آشنای دانشگاهمان: اذان انتظار روح الله کاظم زاده. صبح بچه ها را به شیوه های مختلف برای خواب بیدار می کردند. میثم به اتاق ما آمد. یکی از بچه ها هنوز خواب بود. با چیزی کف پای او کشید تا طرف از خواب بپرد. آن بنده خدا هم که پایش تکان می خورد اما از جایش تکان نمی خورد. میثم گفت: "این پاش تحریک میشه اما به مغزش نمی رسه!"

صبحانه نان و حلواشکری و چای بود. خیلی از بچه ها آن شب را با 3-4 ساعت خواب سپری کرده بودند. ما که طبق قرار قبلی باید به تیم عمران می رفتیم بدون هیچ بحثی سوار نیسانی که بچه ها را پشت آن سوار می کردند و به روستای سامله –محل ساخت مسجد- می بردند، شدیم. بخشی از راه، آسفالت و بخش دیگر آن خاکی بود و باعث می شد همان ابتدای کار روی سرو صورت همه خاک بنشیند. همان ابتدا، صحنه کل کل و مجادله بچه های قدیمی که این 12 روز را در منطقه کار می کردند و بچه های جدیدالورود آغاز شد. یک گروه از سابقه و کار طاقت فرسایی که انجام داده بودند می گفتند و این که چه لباس هایی که در این راه پاره نکرده بودند و چه زخم هایی که بر نداشته بودند و گروه دیگر از کم کاری آنان می گفت و اینکه آمده اند تا کار را تمام کنند! اوج این بحث ها هم بین حیدری –معروف به مهندس، که مسئول گروه عمران هم بود- و وحید بود که تا بعد از ظهر ادامه داشت.

پروژه ای که باید کار می شد تکمیل سقف مسجد روستای سامله بود. نام مسجد، مسجد حضرت فاطمه زهرا(س) بود. وقتی به محل رسیدیم بچه های قبلی رفتند سراغ کارشان و مهندس هم به جدیدالورودهای عمران اولین ماموریت خطیرشان را ابلاغ کرد: تخلیه سنگ های یکی از چاله های مقابل مسجد. سنگ های بزرگ، سنگین و تیزی که در آوردن آنها باعث خستگی بسیار و زخم شدن دست بچه های تازه وارد شد تا در این ابتدای کار حساب کار دستشان بیاید و ببینند که چند مرده حلاجند و کری هایی که خواندند را از نظر بگذرانند. این چاله بین دو دیوار قرار داشت که این دیوارها در واقع دیوار دو اتاق بود. می گفتند که یکی از این اتاق ها قرار بود دستشویی برادران شود و دیگری غسالخانه!

در نزدیکی محل کار، چشمه ای قرار داشت که اهالی روستا تمام نیاز خود برای آب را از قبیل آب شرب، شست و شوی لباس و ظروف و خیساندن نخود –که یکی از دو محصول عمده منطقه در کنار گندم بود- و نیز سیراب نمودن دامهایشان را از آن تامین می نمودند. زنان روستایی برای شستن ظرف و لباس مجبور بودند کنار چشمه بیایند. از صبح تا عصر هر وقت بچه ها برای برداشتن آب کنار چشمه می رفتند چند زن روستایی در آنجا مشغول شستن بودند. یا الله می گفتند و آب بر می داشتند. یکی از مردان روستایی می گفت "زمستان اینجا خیلی سرد است و زنان ما مجبورند در آن هوای سرد کنار چشمه بیایند و ظرف و لباس بشویند. حتی پیش آمده که بعضی از زنان ما از سرما کنار آین چشمه تلف می شوند!"

با این توصیفات بعضی از بچه ها مردد بودند که از چشمه آب بخورند یا نه، که علی گفت "بخورید، مردم هم از همین آب می خورند."

ظهر که وانت غذا رسید، با دیدن وانت غذا، امیدی در دل بچه ها -خصوصا تازه واردها- ایجاد شده بود! نماز را در اتاقک کنار ساختمان به سختی –چون آنقدر کوچک بود که همه، جا نمی شدیم- خواندیم و بلافاصله پس از صرف ناهار مشغول کار شدیم. چون بخشی از کار درست کردن ملات بود مدام به آب نیاز داشتیم. وحید که برای آوردن آب کنار چشمه رفته بود با دلوهای خالی برگشت. یکی از بچه ها گفت "بابا یک یاالله بگو آب بردار و بیا دیگه." جواب داد"آخه یک جونورایی دم چشمه هستند که هرچی یاالله میگم کنار نمیرن." دیدیم یک گله گوسفند دم چشمه در حال آب خوردن هستند! کنار پیشانی اش دو جا زخم شده بود. پرسیدم" چی شده؟" گفت "یکیش بیل خورده! اون یکی هم داشتم رد می شدم به سیم خاردارهای کنار ساختمون خوردم. ما رو ندید. گفتم وایسا افسر بیاد. گوش نداد." از مدرسه یاسر آمد و زخم پیشانی اش را بتادین زد و پانسمان کرد. و دور سرش را باند پیچید. کار می کرد و داد می زد:"اخلاصو می بینید؟! همون روز اول کار مجروح شدم و باز هم دارم کار می کنم!" بعدا در خوابگاه به بچه ها که پرسیده بودند گفته بود:" داشتیم فرقون آجرها را با بالابر بالا می دادیم که ول شد و آجرها روی سرم خالی شدند!"

غروب با همان نیسان به خوابگاه برگشتیم. بچه های عمران بدون توجه به خستگی کار مشغول فوتبال شدند. اعلام کردند شام، کبابه. همه خوشحال شده بودند. می گفتند خسته شدیم از بس سویا خوردیم. سر سفره چیزی از لحاظ محتوایی بین کباب کوبیده و کباب ماهیتابه ای و از لحاظ شکلی مثل برگ بود. گفتند این کباب سه سیخ سنقری است. به خاطر مریضی حسین آقا آشپز اردو، ناچار شده بودند از بیرون غذا بگیرند. آن شب هم پس از شام به سنقرنامه و پینگ پنگ گذشت. تازه واردها نشستیم و سنقرنامه های قبلی را دیدیم. در هیج اردویی این همه آدم پایه جهت شوخی ندیده بودم. از احتکار در آشپزخانه و خداحافظی سجاد و جنبش سبز علفهای هرز گرفته تا ورود علی و استقبال دوستانه! بچه ها از او و نیز فرار از زندان و برگزاری یادواره شهدا و جشن نیمه شعبان در یکی از روستاهای اطراف و مریضی های پی در پی بچه ها تا جشن پتوهای شبانه و روزانه آنها. تا 2 نیمه شب مشغول بودیم.

صبح پس از صبحانه دوباره با همان نیسان حرکت کردیم. راننده نیسان پسری داشت به نام میعاد که در کار همراه ما بود. از برادرش می گفت که اول دبیرستان رشته ریاضی می خواند. روزها کار می کند و شب ها درس می خواند و شبها دو سه ساعت می خوابد. معدلش 20 شده است!

آن روز مرتضی، یکی از بچه ای گروه آموزش هم همراه ما آمده بود. بچه های روستا را جمع می کرد و با آن ها صحبت می کرد و به آن ها کتاب داستان می داد. آن روز، روز آخر بود و کارمان زودتر تمام شد. بچه ها مشغول جمع آوری وسایل شدند. روستا هم خلوت تر از روز گذشته بود. مهندس تک تک بچه های روستا را که می دید آنها را بغل می کرد و می بوسید. وسایل را در نیسان قرار دادیم و حرکت کردیم. تنها بقالی روستا، همه مان را بستنی مهمان کرد. انصافا خجالتمان داد. می گفتند چندمین بار است که این کار را می کند. همه با شرمندگی از او تشکر کردیم. در همین احوالات بود که مهدی از مرتضی که عضو گروه آموزش بود پرسید که آیا به بچه ها چفیه هم دادند یا نه؟ او هم گفت که تمام شده و کم آمده. گفت خب چفیه های خودمان را بدهیم. بچه ها موافقت کردند و چفیه ها راجمع کردیم و به مرتضی دادیم و او هم بین بچه ها تقسیم کرد. چه می دانیم؟ شاید همین چفیه آینده آن ها را جور دیگری رقم بزند. حرکت که کردیم کودکان روستا دنبال نیسان می دویدند و دل ما بدجوری...

در این دو روز در راه از قبرستان روستا هم می گذشتیم. قرار گذاشته بودیم روز آخر بایستیم و برای شهدایشان –اگر داشته باشد- فاتحه بخوانیم. دور قبرها رفتیم. آن روستای 70 خانواری 3 شهید داشت! "شهید عبدالکریم رضایی"، "شهید شرافت کهریزی"و"شهید احمد اسفندیاری" که دومی همان شیرزنی بود که کوموله ها، او را روی پشت بام خانه اش به رگبار بستند.

به خوابگاه هم که رسیدیم مشغول بار زدن خاور شدیم. مهندس در حال خداحافظی کردن بود. چند بار از بچه ها خداحافظی کرد. می گفت:"نمی تونم دل بکنم". وحید، مهندس رو بغل کرد و با اعتماد به نفسی مثال زدنی گفت:"مهندس می بینی این دوهفته چه زود گذشت؟! انگار همین دیروز بود که اومدیم!" مهندس هم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:"راست میگی خیلی زود گذشت."

روی "هرچه میخواهد دل تنگت بنویس" یکی نوشته بود:"خدا کنه سال دیگه آدم باشم بتونم بیام" دیگری جواب داده بود:"یعنی امسال که اومدی آدم بودی؟!" یکی دیگر که می شد حدس زد کیست نوشته بود:"به ما گفتند برای نظارت و بررسی میریم اردو. اما اینجا که اومدیم لباس کار بهمون دادند و گفتند اگه میخواید از گشنگی نمیرید باید کار کنید." البته به ندرت بحث های جدی هم می یافتی: "تو اردو وجدانا آدم ندیدم، همه از دم فرشته" یا "افسانه حیات دو روزی نبود بیش، آن هم حکیم با تو بگویم چه سان گذشت! یک روز صرف بستن دل شد به این و آن، روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت" و "در دیار ما که هر کالا به هر جا در هم است، خوب و بد معیوب و سالم زشت و زیبا در هم است، گر خریداری کند کالای خوب از بد جدا، با تشر گوید فروشنده که آقا! در هم است، مهدیا یاران خوبت را مکن از بد جدا، روسیاه و رو سفیدش جان مهدی در هم است."

- یکی در چهره خبرنگارها با یک دوربین حرفه ای عکاسی می کرد. سید از او پرسید:"آقا شما عکاس کجایید؟" گفت:"عکاس رادیوجوان!" چندی بعد یکی از بچه ها با سادگی خاصی از او پرسید:"آقا راسته میگن شما عکاس رادیو پیامید؟!"

- حرکت که کردیم، توی اتوبوس بچه ها شعار می دادند:"سویاپز واقعی،حاج حسین همتی"

- ناهار عدس پلو با سویا بود! بعد از غذا میثم اعلام کرد این غذا رو علی به مناسبت بازگشت از سفر حج تقبل کرده. علی گفت بخورید به شرطی که حلال کنید و وحید داد زد "حداقل به جای سویا گوشت می دادی" احمد هم کم نگذاشت و گفت:"قدیم مسجد می ساختند نمی گفتند تا ریا نشه. حالا این یک ناهار داده توی بوق می کنه!"

اردو به پایان خود نزدیک می شد. نمی دانم بچه های روستای سامله بعدا از گروهی که از دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران آمده بودند تا برایشان مسجد بسازند چه ذهنیتی پیدا می کنند و در دفترهای خاطراتشان از آنهایی که دو هفته در روستایشان میهمان بودند چه می نویسند. به قول سجاد اردوی جهادی برای "کندن" است. کندن از همه چیز. کندن از همه تعلقات. کندن از همه اسم و رسم هایی که برای خود تراشیده ایم. کندن از همه نسبت هایی که خود را با آنها فریفته ایم. در تهران هرچه و هرکه باشی فرقی نمی کند، در اینجا باید لباس کار بپوشی بیل به دست بگیری و آجر بیندازی. باید با آن کودک روستایی دوست شوی با او بازی کنی، قصه بگویی و کتاب داستان به او بدهی. با آن کشاورز و دامدار بنشینی و حرفهایشان را بشنوی و با شادیشان شاد شوی و با ناراحتیشان ناراحت. ببینی و بفهمی حال و روز آن زن روستایی که در سرمای زمستان در چشمه کنار مسجد باید ظرف و لباس بشوید، حال و روز برادر میعاد که روزها گچ کاری می کند و شب ها درس می خواند.

اردو به پایان رسیده بود و ما در حال بازگشت بودیم. حاج حسین که در 7 دوره گذشته پای ثابت اردو بود از خاطراتش می گفت. از آن سالی که به روستایی رفته بودند که آب نداشت و زنان روستایی ناچار بودند فاصله ای طولانی را در آن ناحیه کوهستانی طی کنند تا یک مشک آب پر کنند. همان سالی که بچه ها یک پروژه آبرسانی طراحی می کنند و آب را طی یک کار طاقت فرسا به روستا می رسانند. همان سالی که اردو به نام امام حسین بوده است. حاج حسین از آن لبخندی می گفت که بچه ها طی پروژه آبرسانی به گوشه لبان بچه ها و زنان و مردان روستای "شرونگ رونگ" بخش دیشموک هدیه کردند. لبخندی که سالهاست از خاطر شرکت کنندگان در آن اردو پاک نشده است.

و من به این می اندیشم که سالی که اردو به نام حضرت ابا عبدالله است پروژه عمران، آب رسانی می شود و سالی که به نام حضرت زین العابدین متبرک است، مسجد.

و خداوند در همین نزدیکی است...

Image Gallery

3 نظر ارسال شده

  • لینک این نظر علیرضا سه شنبه ، 19 مرداد 1389 ، 19:05 توسط علیرضا

    اللهم ارزقنا

    آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید
  • لینک این نظر شهاب دوشنبه ، 18 مرداد 1389 ، 16:20 توسط شهاب

    سلام خدا قوت رفقا
    خوش به حال اونا که رفتن من که لیاقت نداشتم بیام ،خیلی قشنگ نوشتی با جزئیات و تصویرسازی عالی و ثبت دقیق لحظه های قشنگ اردو انصافا دمت گرم ولی یه جا گفتی برادر میعاد اول دبیرستانه رشته ریاضی آخه اول دبیرستان که رشته ی همه عمومیه دادا ؟؟؟؟بعدش شهیده شرافت کهریزی دیگه؟؟؟
    خدا کنه سال دیگه منم آدم باشم بتونم بیام البته میدونم باید فرشته باشی بتونی بری.....
    خداحفظتون کنه
    یاعلی

    آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید
  • لینک این نظر حمید يكشنبه ، 17 مرداد 1389 ، 21:59 توسط حمید

    واقعا از خوندن این متن لذت بردم. با اینکه توی اردو نبودم ولی قلم شیوای این سید من رو به اردو برد و دلم رو بیشتر سوزوند که توفیق نداشتم همراه بچه ها باشم

    آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

نظر شما