بسم رب الشهدا و الصديقين
این روزها دنبال شهید رجب بیگی می گردم.
که دانشجو ست.
که جهادگر است.
و تحلیل گر سیاسی ست.
متن ادبی هم می نویسد.
طنز پرداز هم هست.
شعر هم می گوید.
در مدارس جنوب شهر مثلثات هم درس می دهد.
به عنوان نماینده دانشجویان مسلمان در نماز جمعه سخنرانی هم می کند. بعد از فتح لانه جاسوسی هم.
یکی از مسئولین گردهمایی جنبش های آزادی بخش جهان است و راجع بهش مصاحبه می کند.
" و هو مومن..."
...
.
این روزها یاد شهید چمران می افتم و اردوی سوزان تر از آتش. یاد چند بعدی بودن چمران...
این روزها خیلی دلم می خواهد با یک "آدم حسابی" آشنا شوم که میزبانمان شده..
.
.
دیدارمان با مادر بزرگوار شهید رجب بیگی، ساده تر از آنچه انتظار داشتم جور شد:دوشنبه ساعت3.30
خیابان ولیعصر را که بروی پایین، بعد از جمهوری،دست چپ ات کوچه ایست به نام "شهید مهدی رجب بیگی". بچه ها آدرس را بلدند. تا حالا بارها از اینجا رد شده اند ...
وسط های کوچه خانه ایست که" آقا مهدی" بچگی هایش را آنجا گذرانده.از داخل کوچه، پنجره ی اتاقش را می شود دید.....
*
در را مادر شهید رجب بیگی باز کرد. خیلی ساده وصمیمی.من تا حالا مصاحبه ی رسمی نگرفته ام. اگر گرفته بودم هم فضای مهربان جمع اقتضای رسمیت مصاحبه های مرسوم را نداشت...
*احوالتون خوبه انشاالله
مادر:خوبه ميگذرونيم ما همه اش منتظريم صبح باشه. چون صبح ها تا غروب كارمون بيشتره،رفت وآمد ومراجعه كننده و...بيشتره ميگيم فردا چه كاري داريم ،پس فردا چه كاري داريم منتظريم كه زود بياد.دانشجوي سال چندم هستيد؟
*فرق ميكنه هركدوم براي يه ساليم
مادر:فني هستين؟
* دانشكده هاي مختلفيم بعضي از بچه ها فني اند بعضي از بچه ها دانشكده هاي ديگه
مادر: به سلامتي، انشاالله موفق باشين .آدميزاد همه اش آرزوئه!جز آرزو جيزي نيست.از اول که بچه ميره كلاس اول همين طور منتظره تا بره بالاتر انشاالله دكتراتونم بگيرين!
*حاج خانم ما هر سال يه اردوي بازديد از مناطق عملياتي جنوب داريم ،هر سال به نام يكي از شهدا نامگزار ي ميشه امسال پيشنهاد بچه ها اين بودكه به نام شهيد رجب بيگي با شه و م ديديم كه ايشونو خيلي نميشناسيم فكر كرديم كه حضور خودتون اگه بيايم اطلاعات بيشتر پيدا ميكنيم از خاطرات و گفته هاي شماو صحبت هايي كه خودتون دارين.
مادر: من همه ي زندگي نامه و عكس و... را دادم که تو اينترنت بذارن تا هركي مي خواد برداره ضمن اون كتابشونم كه هست. 30 ساله كه گذشته.....ايشون از اول بچگي هم بچه ي سر به راه و خوبي بودند بردبار، صبور، خوش اخلاق و خوش برخوردكم كم كه بزرگتر ميشدند همون حالتاي خودشون بيشتر ميشدتا زمانيكه انقلاب شروع شديعني از اول خودشونو اينها ساخته بودن براي اين كار يعني كلاسهايي كه ميرفتن درسهايي كه ميخوندن ما نمي فهميديم اون موقع ولي براي خودشون كسي بودن بچه هاي همسايه ها رو هم جمع ميكردن ميبردن پاي سخنان آقاي شهيد مفتح ،آقا ي مطهري كتاباي شريعتي رو اون موقع خيلي خيلي مردم دوست داشتن شما يادتون نمي آد از اون موقع خيلي عكسهاش سر دست مردم بود پهلوي آقاي طالقاني ميرفتن و اينها كسايي بودن اول انقلاب برجسته ترين مردم بودند كمي كه بزرگ شد از اول مهربان ورئوف بود در مدرسه كلاس اول – دوم و..تا پنجم ششم و...البته مدرسه هاعوض ميشه ولي مرتب رفقا ودوستاش باهاش بودن تا رسيدن به دانشگاه؛
دانشگاه كه قبول شدن فعاليت سياسيشون بيشتر شد يعني ديگه اين كارو دنبال كردن.در رابطه با انقلاب و اينكه چكار كنيم چكار نكنيم و...مدام پايه ريزي ميكردن مثلا اصلا نمي ذاشتن بچه ها در دانشگاه درس بخونن مدام اعتصاب ميكردن و اصلا اساتيدو دوست نداشتن استاداي طاغوتي بودن.مثلا استاد شيمي شون يكي از فاميلهامون بود ودختر سرهنگي بود اصلا وضع خوبي نداشت و...واصلا نميذاشتن اينا بيان درس بدن.اينها طاغوت گرا و پول دوست هستند و اصلا دلشون براي محرومين نمي سوزه كه بيان انقلاب كنن؛انقلاب ما بيشترشون محرومين و مستضعفين بود كه خود امام هم براي همين كار بلند شد و يكي هم براي اسلام كه الان كمي كمرنگ شده البته پابرجا هست اين رشته تمامي نداره!
شما انشاالله بريد جنوب مي بينيد .من هميشه ميگم اين شهيد كه چيزي نيست ببينيد چقدر پنج تا پنج تا چهارتا چهارتا از يه خونواده بدون نام ونشان همه اش گمنام من ميچرخيدم همه ي اينا رو ميخوندم!اول كه با دوستمون خانم عبدوس مادر شهيد ميرفتيم دفعه ي اول كه رفتم هويزه كه ديدم تمام دوستاي مهدي- -منتها مهدي نرفته بوداون موقع كار داشت در دانشگاه وجهاد. الان خوب شده قبر ساختن و...اون موقع يه اتاقك كاهگلي بودكه فقط عكساي اينارو زده بودن و علامت داشتن من دفعه ي اول خيلي حالم بد شدكه چرا اين دانشجوها ،پسراي به اين خوبي اين بچه هاي عزيز بايد به اين وضع شهيد بشن و مثل گمنام دفن بشن.باز هم ممنونيم كه باعث شدن كه اينها گمنام نشدن و آقاي علم الهدي كه مادرش خواب ديدكه جنازه اش كجاي هويزه افتاده رفتن پيدا كردن و دفن كردن ومادرش هم از همون وقت پشتيباني جنگ رو گرفت وبه زمين ننشست و وصيت كرد كه من شهيد شدم همونجا بايد منو دفت كنين كه همونجا دفنش كردن.سالهاي اول از شدت ناراحتي نمي شد در مناطق وايستاد چون انگار خود شهدا اونجا بودن. مثلا تعريف ميكردن كه منتظر ميشدن شب آب دريا پايين بياد كه بتونن برن توش و ما چقدر اونجا شهيد داديم حساب نداره .بايد مادراي اونا رو پيدا كنن و تحقيقات كنن اونا كي بودن و چه جور بودن البته بيشتر بسيج و سرباز و سپاه و...اينهارو ميفرستادن ديگه و دانشجوها !اون همه دانشجوي دكتر، مهندس انشاالله رفتين مي بينين.وقتي آدم اينها رو ميبينه مادري كه پنج تا شهيد داده،مادري كه جانباز داره شهيد داده و..ما شهيدامون اصلا در نظر نيست.حالا مهدي تو دانشگاه بوده انجمن اسلامي بوده.اينها نترس بودن.مثل ما نبودن كه بگن مثلا بري اونطرف الان ميزنن-الان ميكشن- ! از اين ترسا نداشتن.دانشجوها رو به كار ميگرفت و در مورد انقلاب و..كار ميكردن تا به لانه ي جاسوسي رسيد و برنامه ريزي كردن كه بايد امريكارو بيرون كنيم تا كارمون درست بشه و و اقعا هم اگه امريكا بود كه اصلا انقلاب انقلاب نميشد.فيلمها رو نميدونم ميبينيد یا نميبينيد چقدر جاسوس بيرون كردن و انقلاب شد و صدام لعنتي جنگ رو ول نكرد .هشت سال چقدر جوان كشته شدند. تا حالا رسيده و حالا هم قدرشو نميدونن. براي اينكه يه عده كه مثل شما ها جوونن اصلا نبودن .نه در زمان رژيم نه انقلاب و نه جنگ!كه باور كنن.الان به ما ميگن امام حسين (ع)شهيد شد ما كه نبوديم كه ببينيم مدام روضه ميخونن كمي گريه ميكنيم با ناباوري خودمون نبوديم كه به چشم ببينيم.بايد يقين داشت يعني ديد اونايي كه ديدن يادشونه.
مهدي هم يكي از همون بچه هايي كه خيلي خداشناس بود ،نماز شبش ترك نميشد،روزه اش ترك نميشد،روزه ميگرفت مي آمد ما نمي فهميديم.
* ايشون از كي اينطور بودند؟
مادر: از اول بچگيش تا آخرش سيستمش مدام بالاتر ميرفت و مدام شديدتر ميشد. تازه تا قبل از انقلاب.با دوستاش ميخوند مينوشت هرجا هر مقاله اي بود راجع به انقلاب و...ميگرفتند، ميخوندند،نمايش ميدادند تا مردم رو آگاه كنن كه ما چكار بايد بكنيم ولي خب الان كه ديگه نيستن.روحشون شاد باشه.دوستاش خوب بودند مثل خودش بودن.همه باهم كار ميكردن.هيچ وقت گله نداشت"،چرا" تو كارشون نبود مثل الان!كه چرا بايد جنگ باشه و چرابايد انقلاب كنيم و...اصلا از اين چيزا نبود تا اينكه رفت شهيد شد.از بس كه سخنراني كرد ضد امریكا و منافقين.دبيرستان كه ميرفت درس ميداد نه براي اينكه شاگردا درسشونو ياد بگيرن درس معنويت و درس انقلاب ودرس منافق شناسی بهشون ميداد يعني مي گفت منافق اينطوره و توضيح ميدادبراشون.
وقتی كه شهيد شد تازه فهميدن مهدي كي بوده.همه ي اونايي كه منافق بودن بعد از شهادت مهدي برگشتن.دردبيرستان شهيد اول درس ميداد گروهي بودند كه خيلي ناجور بودند روزي كه شهيد شد خانم مديرشون در دبيرستانو بستن همه اومدن بهشت زهرا (س)ديگه از اون روز به بعد قبر مهدي رو ول نمي كردن .هنوزم كه هنوزه ميان!كه ما پشيمونيم و...
خودجوش بود كسي نمي اومد بهش در بده!بگه بايد اين كارو بكني ،اون كارو بكني؛خودشون خودشونو ميساختن و رشد ميدادن
*از خاطراتشون برامون بگين.
خواهر:والا ما هرچي هم كه بگيم الان دوره اي شده كه جوون تر ها باور نمي كنن و نمي تونن درك بكنن.شرایط جامعه هم عوض شده.اون صداقت قبل... .من خودم دبيرم اگر بگم برادر من در دبيرستان اينقد پي خود سازي بوده و رو خودش كار كرده ،كلاس عربي مي رفته و اينقدر كتاب ميخونده باور نمي كنن از بس كه الان پي خوش گذروني و پي چيزهاي فرعي هستن باور نمكنن..
*چه طور بوده كه شهدا از خانواده ها وسيستم تربيتي خانواده ها جلوتر بودن!شما هم اشاره كرديد كه يكسري از خانواده ها مذهبي اند و بچه هاشون عقب تر از خودشون.
خواهر: تازه الان جوانها پدر ومادرا رو نهي ميكنن كه چرا اينقدر سنتي هستين و اعتقادات بيخود دارين و....برعكسه در حقيقت.
اما چون اطرافشون خيلي گناه آلود بوده يه مقدار اگر زمينه ي مذهبي هم فراهم مي شده براشون سعي ميكردن دنبالش رو بگيرن
*پس چرا همه اينطور نشدند مثل آقا مهدي؟
خواهر: كمي به ذات افراد برميگرده و كارهايي كه در كودكي مي كردن.مثلا مادرم يه خاطره دارن كه ميگن وقتي مهدي دوم دبستان بوده يه روزدنبالش رفته تا مدرسه چون هميشه صبح زودميرفته مدرسه ومادرم ديده كه به مستخدم كمك ميكرده حياط رو آب و جارو ميكرده. وهمين نكته هست تو زندگيش و خدا دست همچين بچه اي و همچين فكري رو ميگيره و پشتش هست.
مادر: ترس داشتن.ميترسيدن بيان بكشنشون يا بمبارانشون كنن
.
*اگه بخوايم راه شهدارو ادامه بديم اگه بخوايم چيزي كه بدست آوردن رو سالم نگه داريم چكار كنيم؟
مادر:ايمان كامل بايد داشته باشين و قلبتون صاف باشه .قرآن كه ميخونين طوطي واري نخونين اگر به قرآن عمل كنيدو قرآن رو پياده كنين عين همون ميشين. اينا كساني بودن كه عمل به قرآن داشتن،هرچي ميگفتن همونو عمل ميكردن.دروغ و ريا واين جور چيزا توشون نبود اصلا تمام اين انقلاب همينطور بود نه دروغ داشت نه ريا!
پاي پياده ميرفتن كوه با اون عظمت برمي گشتن از راه كوه ميرفتن جماران دست امام رو ميبوسيدن كي الان اين كارا رو ميكنه؟
* آقا مهدي شيطوني هم مي كردن؟
خواهر:اتفاقا خيلي شوخ وشيطون بودو اخلاق خيلي خوبي داشت!.
شاگرداشون خيلي مياومدن وميرفتم اما الان ديگه كم تر شده.
توي مدرسه اي كه درس ميدادن- ما دو روز دنبالش مي گشتيم نميدونستيم كجا شهيد شده-روزي كه ميخواستن تشييع جنازه بكنن مهدي بايد ميرفت مدرسه بچه ها هندسه داشتن.خانم قندي مديرشون بود كه زنگ ميزنن كه چرا آقا ي رجب بيگي نيومدن و صداي گريه وزاري از پشت تلفن مي اومدميشنوه و بعد ميگن مهدي شهيد شده.
مادر: يكي از شاگردهاش اومده بود ميگفت من نيم نمره كم دارم مي خوام آقا ي رجب بيگي بياد بده تا برم كلاس بالاتر
بعد خانم مدير خيلي ناراحت شد و بلافاصله اتوبوس گرفتن و تمام بچه ها ريختن توي اتوبوس و اومدن بهشت زهرا(س) كه وقتي ما رسيديم اينا آماده اونجا بودن قيامتي شده بود.تو اين مدرسه با توجه به جو اول انقلاب دانش آموزا خيلي سياسي بودن مثلا بعد از انقلاب گروهك هاي مختلف مدام مي اومدن دم در مدرسه شعار ميدادن مثلا چريكاي فدايي بودن(افكار كمونيستي داشتن)يا مجاهدين خلق بودن كه بعد معلوم شد از منافقين هستن كه همه رو ترور ميكردن بعد روزنامه اي توي مدرسه بود به اسم پيكار كه براي چريكاي فدايي بودو روزنامه هاي مختلف براي گروهك هاي مختلف بودو خيلي آزاد مي آوردن توي مدرسه و پخش مي كردن.مهدي جز گروه حزب اللهي بود و مرتب توي مدرسه بحث ميكرده بلكه اينارو برگردونه و 5 روز اول مهر هم به همين روال بوده و حتي اگر مهدي توي كلاسي هم درس نمي داده ميشناختنش!وقتي شهيد ميشه همه ي گروهها مي آن بهشت زهرا(س)و به حدي منقلب ميشن و ميگفتن بچه به اين خوبي رو كي كشته منافقين!دستشون اومد و فهميدن! اصلا ما نميتونستيم بريم سر قبر اينا بودن و بيهوش ميشدن و...مثل زمانيكه شهيد بهشتي شهيد ميشه جامعه همين وضع بوده!تا مدتها اينا مي اومدن سر قبر و ما هر دفعه پنجشنبه مي رفتيم سر قبر اينا بودن! شعارايي كه ميدادن مثلا"مهدي(عج)بيا مهدي ما شهيد شد" يا "معلم شهيدم راهت ادامه دارد" ومراسمو خودشون دست گرفتن و خودشون تو مدرسه ختم گذاشتن و مارو دعوت كردن.
مهدي كتي داشت كه چند سال هميشه تنش بود يه روز اين كت رو داداشم تنش ميكنه ميره بهشت زهرا(س)اينا كه ميبينن ميگن انگار آقاي رجب بيگي زنده شده و حالشون بد ميشه.
مادر:آخه دنبال لباس و اينا نبودن كه و يه تيپ به خصوصي داشتن.اينا تا كفشاشون پاره نمي شد كفش نمي گرفتن.
اتاق بالاسرده پنجره اش تو پشت بومه ولي بخاري روشن نمي كرد چون پالايشگاه اعتصاب بود و نفت نبود بايد صرفه جويي ميكردن و تو اين سرما دو ستاشم مي اومدن ولي بخاري روشن نميكرد ميگفت لباس بپوشين!خودش پالتو تنش مي كرد تو اتاق مي نشست كه نفت مصرف نكنه!مثلا اگه مامانم دو جور خورش درست ميكرداعتراض ميكرد و ميگفت يه نوع بسه.كوه ميرفت روزه ميگرفت كه خودشو درست كنه و رياضت بكشه.خيلي ساده زيست بود با اينكه پدر من توانايي داشت اما اينطور بود.
مادر: اگر از تدريسا هم چيزي بهش ميدادند يواشكي ميداد به دوستش كه كفش و لباس نداشت.تدريسش هم براي خدا بود... همه چیزشون برای خدا بود.